-
پر از خشمم
نسبت به خودم
اطرافیام
و دنیا
اینی که هنوز نتونستم با اونچیزی که گذشت کنار بیام رو خودم بهتر از هر کسی میدونم. ولی واقعا نمیشه راحت گذشت. من اصلا نمیدونم با شرایط جدید چطور باید زندگی کنم. چطور باید ببینم،حس کنم و لذت ببرم. غم سنگینی ته دلمه که تو تموم لحظاتی که میخوام شاد باشم ، انگیز پیدا کنم ،خودش رو میندازه جلو چشام. درست زمانی که داشتم رو خودم کار میکردم که، خوب زندگی کنم، خودمو درست بشناسم ،از خصلتهای بدم جدا بشم. اون اتفاقات بد افتاد. دیواری داشتم میساختم که هنوز محکم نشده سقف روش آوار شد.
یک سال پیش این موقع نمیدونم خواب بودی ،تو پذیرایی نشسته بودی پا گوشی، و یا با ماشین بیرون بودی، نمیدونم.
فقط میدونم فکرشم نمیکردی سال دیگه این موقع، حدود ده ماهه که زیر خاک رفتی. فکرشم نمیکردی با یه تصادف اونم توی مسیری هر روزت این اتفاق برات افتاده باشه. قطعا وحشت میکردی اگر میفهمیدی فقط طی سه هفته، تو، فاطمه ، ارشیا زندگی رو ترک میکنین
به ذهنتم نمیرسید ماشینی که اینقدر بهش میرسیدی بشه یه آهن پاره، باورت نمیشد اگر بهت میگفتن تا سال دیگه دزد میزنه به خونه و لوازم همه مون رو میبره، و با همه اینها ما هنوز هستیم و به زندگی نسبتا عادیمون بدون تو ادامه میدیم.
وقتی یکی جلوم میگه مجید خدابیامرز انگار یه کارد تو قلبم میچرخونن
جلو من نگین
من هنوز امید به برگشتنش دارم
اوضاع ظاهر زندگیم روبراهه ولی باطش نه!
نسبت به یکی دو ماه پیش یه مقدار بهترم. علتش هم فکر کنم جابجایی خونه باشه و شرکت توی انجمن های مردم نهاد و خوندن کتاب.
تقریبا تموم روزهای هفته ام رو پر کرده بودم تا کمتر فکر کنم. میدون اینها درمانهای موقتیه ولی فعلا را حل دیگه ای به ذهنم نمیرسه
چند روزه زیاد این موزیک رو گوش میدم فقط هم بخاطر اون پارت خسته ام
مورد زیاد برای حسرت خوردن و احساس قربانی شدن دارم ولی دیگه فکر نکنم به این حس ها اجازه جولان بدم
بنظرم یجاهایی زیاد به یک سری از آدم ها و چیزها بها دادم، روشون حساب کردم و شایدم اهمیت دادم
یه وقتهایی هم به اشتباه گذاشتم تعریفم کنند و شاید نا خودآگاه طبق تعریفشون عمل کردم تا رو حرف هاشون صحه ای گذاشته باشم
بعضی جا ها بیجا از خودم و مسایل مربوط به خودم گذشتم و...
انتظار بیجایی هم داشتم که فکرکنم همه اینها متقابله
قطعا تقصیر از خودم بوده
نیاز به یه دو دوتا چهارتا با خودم دارم
بقول مامانم هر روز که بیدار شی اول دنیاست :)
هنوز گیج و هنگم. بظاهر همه چیز به حالت عادی برگشته ولی در واقع اینجور نیست. هنوز تو شوکم هنوز نتونستم کنار بیام.هنوز غمگین و نا امید. فقط ظاهر رو دارم حفظ میکنم . آستانه صبر تحملم بقدری پایین اومده که با کوچکترین چیزی یا دلم میشکنه و اشکم جاری میشه و یا از کوره در میرم. خودم بهتر از هرکسی میدونم الان هیچ تعادلی ندارم. حس عدم موفقیت عذاب وجدان گذشته دلخوری از کسایی که سنگ جلوی پا بودن ، دوستای بی معرفت هم شده بار اضافی روی درد و رنج اصلیم. خیلی خسته ام.
از پریشب دارم تلاش میکنم سیستم خونه رو راه بندازم. از دو نفر کمک گرفتم آخرشم نشد. تموم ساعت هایی که باهاش کلنجار میرفتم یاد مجید بودم و روزهایی که پشت میز مینشست و در حال ور رفتن با کامپیوتر بود. هرچند چند سالیه که تقریبا بلااستفادست. ولی خب یه زمانی برای خودش دورانی داشت. بعد از اومدن لپتاپ تو خونه تقریبا همه کارا با اون انجام میشد و الان که دیگه معلوم نیست کجاست و دست کیه بازم متوسل شدم به همین
تو تموم لحظاتی که تو اتاقش بودم به این فکر میکردم که اگر بود الان میومد میگفت بازم اومدی خراب کاری! تقریبا همه خرابکاریهای وسایل خونه رو از چشم من میدید! چقدر دلتنگشم این روزها چقدر کم داریمش هممون :(
چقدر دیشب پریشب گریه کردم بعد از تلاشهای بی سرانجامم
نمیدونم چرا من هستم اون نیست