دیشب که رفتیم شهرستان قرار شد کسی بیاد تو خونه بخوابه. که نیومد تا سه شب. سه که اومد دید دزد زده به خونه و همه رو برده. تلوزیون ها. طلاها. بدلیجاتا. ساعت ها. همه خونه رو ریخته بود بیرون زیر رو رو کرده بود. لپتاپ من! اونم برد همه عکس ها فیلم هایی که از مجید داشتم همه توش بود فایل های مربوط به کارم عکس و فیلم های عروسی تولد سال نو شب یلدای این پنج شش سال اخیر... وسیله کارم بود!
حوصله هیچ کس رو ندارم. حوصله شلوغی خونه رو ندارم. از ادمهایی کهک فکر خوردن ووخوابیدنن فقط فراریم کسایی که فکر میکنن مرگ فقط برای داداش من بود. شایدم اینجور فکر نکنن نمیدونم. من فقط میدونم از همه کسایی که اذیتش کردن کینه دارم. از بودنم و زندگی بدون اون عذاب وجدان دارم. دلم برای جونیش کبابه. اصلا باور ندارم که نیست نمیخوامم باور کنم
ای کاش همونطور که فکر میکردم میتونستم بنویسم ای کاش یادم میموند چی با خودم فکر میکردم و موقع نوشتن یادم نمیرفت یا حداقل حوصله داشتم که کامل و با جزئیات ترتیب خودش بنویسمشون
این روزها خیلی غمگینم بخاطر خیلی چیزها بخاطر زحماتی که توی این هشت نه سال روی مزارع یه شهر کوچیک کشیدم و آخرشم موقع استخدام قوانینش شامل حال من نشد و در عین حال خیلی هایی که کمتر از من زحمت کشیده بودن با سابقه سازی و پارتی رفتن جز استخدامی ها غمگینم بخاطر سالهای جونی که به خاطر هیچ گذشت نه حقوق و نه بیمه ی درست حسابی.
دلگیرم بخاطر تلاش بی نتیجه ام بخاطر سالهایی که از خونه دور بودم و مجبور بودم با خوب و بد خونه اقوام بسازم.
دلخورم که همین کار رو هم بعد از هشت سال مدیر محترم برای خوش خدمتی جلوی فراماندار و... میخواد ازم بگیره که سفارش کرده شون رو بیاره.
گریونم بخاطر روزهای خوبی که بخاطر بی فکری خونواده مجبور شد توی محله و خونه ای که دوست نداشتم سپری کنم عصبی ام بخاطر شرایطی که تموم انگیزه هام رو از بین برد. ناراحتم برای تصمیمات و فکرهایی خوبی که داشتم و همیشه با مخالفت روبرو شد پریشونم بخاطر خودم که بتدریج جوری تغییر کردم که نفهمیدم کی بودم و چی شدم
غمگینم بخاطر رویاهام که در حد همون رویا موندن
غمگینم بخاطر بی رویای و بی انگیزگی و سردرگمی و عدم اعتماد بنفس الانم.
گاهی لازمه بشینیم و با خودمون درد دل کنیم گاهی هم شادیهامون رو باید با خودمون تقسیم کنیم! و اون کسی که باید بیشتر از همه بهش احترام بزاریم کسی نیست جز همین خودمون!