روزگار من

ویندوز

از پریشب دارم تلاش میکنم سیستم خونه رو راه بندازم. از دو نفر کمک گرفتم آخرشم نشد. تموم ساعت هایی که باهاش کلنجار میرفتم یاد مجید بودم و روزهایی که پشت میز مینشست و در حال ور رفتن با کامپیوتر بود. هرچند چند سالیه که تقریبا بلااستفادست. ولی خب یه زمانی برای خودش دورانی داشت. بعد از اومدن لپتاپ تو خونه تقریبا همه کارا با اون انجام میشد و الان که دیگه معلوم نیست کجاست و دست کیه بازم متوسل شدم به همین

تو تموم لحظاتی که تو اتاقش بودم به این فکر میکردم که اگر بود الان میومد میگفت بازم اومدی خراب کاری! تقریبا همه خرابکاریهای وسایل خونه رو از چشم من میدید! چقدر دلتنگشم این روزها چقدر کم داریمش هممون :(

چقدر دیشب  پریشب گریه کردم بعد از تلاشهای بی سرانجامم

نمیدونم چرا من هستم اون نیست 


۰ ۲

دلم تنگه برادر جان

خواب دیدم برگشتی سمت راست پیشونیت پوستش یکم سرخه مثل مواقعی که یه سابیدگی یا خراش خوب شده و هنوز پوستش به حالت اولیه درنیومده. انگاری که برگشتی و این زنده شدنت هم  چقدر عادی بود برام رفتی تو اتاقت نمیدونم داداش بزرگه زیر لب چی گفت بهت که اومدم دنبالت تو اتاق بهت گفتم نمیدونی چقدر بعد رفتنت گریه کرد میخواستم بت بگم نگاه الانش نکن دلش خون بود از رفتنت. رو زبونم بود بپرسم ناراحت نشدی که کتابهات رو دادم کتابخونه ؟ ولی نپرسیدم نمیدونم چرا فکر کنم فرست نشده بود. بعد انگاری توی خونه قدیمیمون تو حیاطیم با نرگس ، تو وسط نشستی داری میگی سرکار بودی داشتی با تلفن صحبت میکردی که این اتفاق افتاد یجورایی انگار زدنت ولی واضح نگفتی بر داشت من این بود. نرگس گفت دم در زخمی انداخته بودنت تو کارتن ها بعد تو میگی من فکر میکردم همکارم بده تو نگو مشکل از بابک ه ، انگاری بابک کسی که براش کار میکردین!

نمیدونم چرا اینجور بود آخر خوابم نمیدونم بابک کیه نمیدونم چرا تو خواب بهمون میگفتی سرکار اینجور شدی در حالی که تصادف تو رو ازمون گرفت:( 

امروز وسایلت رو گذاشتم تو کارتن داریم میریم خونه جدیده همون که زحمت خریدش با خودت بود

۰ ۲

رمضان 97

چند شب پیش باز خوابت رو دیدم شکل یه کبوتر بودی گفتی دستات رو بزار دور گردنت که من بغلت کرده باشم.

مجید واقعا الان کجایی؟ همونجا محبوس شدی بدون هیچ حس و درکی ؟ یا که اقعا زندگی جدیدی رو شروع کردی؟ اگر آره چطور زندگی داری؟ اصلا باورم نمیشه زودتر همه ما به این مرحله رسیدی هنوزم منتظرم برگردی برگشتنت برام باور پذیر تر از اینه که دیگه نمیای:(


۰ ۰

دوران سخت

حتی توان توضیح دادن احوالم رو هم ندارم. بیشتر از قبل دلتنگ مجیدم بیشتر از قبل هم حسرت میخورم. بعضی روزا فکر میکنم که همه اینها کابوسیه که قرار ازش بیدار بشم بزودی اما افسوس....

هیچ وقت مثل این روزهای اخیر  احساس تنهایی نداشتم.  اطرافیام  بخصوص اونهایی که بیشتر همیشه بشون نیاز داشتم تو شرایط سخت بهم نشون دادن که براشون اونقدرها هم اهمیت ندارم.  خیلی کم حوصله، عصبی، دل نازک، زودرنج و غمگینم. پیش خودم میگم کاش بجای اعتقاد به دوستی به عشق و  رابطه عاشقانه اعتقاد داشتم. حداقلش الان شاید کسی کنارم بود که بخاطر خودم  دوست داشتنم تحملم میکرد و شایدم  جز اولویت های زندگیش بودم. درسته خانوادن رو خدارو شکر دارم ولی نمیتونم حال بدم رو با اونها تقسیم کنم چون نتیجه اش برای هر دو طرفمون بیشتر فرو رفتن تو غمه. دوران سختی رو دارم میگذرونم

۰ ۱

برادر

چند شب پیش یه خواب شبیه خواب قبل دیدم  تو اون هم میدونستم تو قراره بری و با حرص شروع کردم بوسیدنت

درسته دارم کم کم بر میگردم به روال قبل زندگیم ولی توی همه لحظات قلبم غمگینه و عذاب وجدان از بودن دارم


۰ ۲

برگرد داداشم

باز دیشب خوابت رو دیدم مجید بغلت کردم بوسیدمت ازت پرسیدم ناراحت نمیشی اگر یه روز بمیری و جواب دادی چقدر همش میگی مگه چمه مردم  ده پونزده ساله ...میخورن هیچیشون نشده

تو همه خوابهام هوشیارم که نیستی و رفتی 

اصلا باورم نمیشه رفتی

که الان دیدن خوابت حسرتمه

باورم نمیشه مجید با همون خصلتها و عادت های خوب و بدش تموم شده و دیگه نیست

نمیتونم باور کنم نمیتونم نمیخام بری جز خاطرات

متنفرم از اینها که بهت میگن خدابیامرز

برگرد مجید :(

۰ ۲

97

مجید همیشه کنار سفره هفت سینمون بود . همیشه هم قبل سال تحویل حمام میکرد و لباس مرتب میپوشید. البته این  رسم خونه ما بود.  سفره هفت سین پهن باشه همه هم مرتب و پاکیزه کنارش بنشینن تا سال تحویل بشه بجز امسال...
امسال نه خونه خودمون بودیم نه شاد بودیم نه مجید بود و نه دوره سفره بودیم
امسال اشک مامانی بود هق هق نرگس بود گریه من و نسرین بود.
مامانی اصرار داشت سال تحویل بریم کنار مجید بشینیم ولی اقوام نگذاشتن، با حرف اینکه شب چهارشنبه است و موقع سال تحویل خوبیت نداره اهل قبور برید نه آوردن توی کار!
هرچند فرداش رفتیم و هفت سین رو اونجا براش چیدیم
پنجشنبه براش همونجا کیک تولد بردیم
ولی بازم دلمون آروم نمیشه مغزمون نمیپزیره که مجید دیگه نیست
که اینقدر الکی رفتتتتتتتتتتتت

۰ ۲

داغ بر دل نشسته


سی سالگیت مبارک مجید هرچند سی ساله نشدی!

دغدغه های که براش داشتم

28 سالگیش

غصه هام براش

۰ ۲

پرش خاطرات از آتش غم

دیشب  فقط به خاطرات سال گذشته چهارشنبه سوری فکر میکردم

به آتیشی که با خونه علی و غلامرضا دم در درست کرده بودیم به فشفشه و موزیک و پریدن از آتش به خوشحالی

به مجید که رفته بود بیرون

به امسال که همه چیز سرد و سوت و کوره


من هنوزم منتظرم برگرده

۰ ۳

دلم میخواد داد بزنم

همش فکر میکنم موقعی که به این موزیکا تو ماشین گوش میکردی چه حسی داشتی مجید :(

 

 

دریافت

۰ ۳
About Me
گاهی لازمه بشینیم و با خودمون درد دل کنیم
گاهی هم شادیهامون رو باید با خودمون تقسیم کنیم!
و اون کسی که باید بیشتر از همه بهش احترام بزاریم کسی نیست جز همین خودمون!
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان